چتر آبی

!ما چترمان خداست

 پیش نوشت: 

1)

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

 

ومن چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

                   به نرده های ایستگاه رفته

                                                            تکیه داده ام

قیصر امین پور

(باز هم شب شعر خلوت من و سایه ی خودم روی دیوار, از کتاب دستور زبان عشق ,به جان بچم این دیگه مسروقه نیست !!!کادو هست از دختر عموهامقلب)

2)کم پیدا هستم  چون سرم را شلوغیده ام تا سرم شلوغیده باشد و به خودم بگویم چقدر سرم شلوغ است!!!!!!!!!!!!!!!

3)این آپ پی نوشت تاخیری دارد!لبخندعلی علی

.........................................................................................

خدایا می دونی حس کردم باید بیام بنویسم اینجا ,یادگاری بمونه که خیلی دوست دارم

دوست داشتنی که عجیب ترین دوست داشتن دنیاست

آسون ترین  چون هیچ ترسی براش نیست: ترس از بی تو موندن, ترس از بعد از تو موندن,ترسِ از دست دادن ,ترس اشتباهی دوست داشتن ,ترس زیاد دوست داشتن,ترس کم دوست داشتن خیلی ساده است تو ذات همه گذاشتی که بی هیچ شکی و ترسی دوست داشتنی باشی

 و چقدر سخت:

هر لحظه و هر ثانیه پشت هر دم و بازدم توی کشاکش لحظه های سخت و ساده باید ثابت کرد که دوست داشتن تو شعار نیست حرف نیست ادعا نیست عین حقیقته ,پاکِ خالصِ, دوست داشتنی که فقط بخاطر خودته ,خودِخودت,نه بخاطر حاجت و آرزو و نعمت های رنگی نه تو رودربایسی که این همه دوستمون داری ! فقط بخاطر خودت مثل همه ی دوست داشتن های قشنگ دنیا!!

   خدای من!به جاده ی زندگی بگو هر چقدر که دوست داره پیچ و تاب برداره تا اونجایی که فکر می کنه باید!تا اونجایی که حقمه!خیالی نیست!!!! بهش بگو از هر جا می خواد رد شه از وسط جنگل یا دل کویر قله یا دره مرداب یا رودخونه !خدایا !تا وقتی دستام تو دستای توهست و چشمام به خطوط ممتد جاده !تا وقتی شکی ندارم به تو و به حقیقت !گم نمی شم, ترسی ام ندارم, من باور کردم که مرد روزهای سخت باید بود!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط هنگامه(دختر آبان)فانوس من باش()

 پلاک هشت به اینجا که می رسم  آقا       

 منم مسافر خسته که آمدم حالا        

 ببین که منتظرم، دست های من خالیست     

 و پشت پنجره فولاد تو نشستم تا...

زلال خاطرات امشب، ترانه ای بشود          

 در آسمان غزل در سکوت این دریا

دوباره ثانیه ها بی قرار می گذرند          

 همیشه لحظه آخر و دست های شما

وچتر خیس نگاهم به یاد گنبدتان             

 تمام حس غریبی که دارد این شبها

بیا دوباره صدا کن مرا که بد هستم         

 به خوبی تو قسم خوب می شوم آقا

قرار بود نیام اما خواستم قبل از رفتن بگم:

 حلالم کن رفیق

علی علیبامن حرف نزن

لبخند

نوشته شده در دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط هنگامه(دختر آبان)فانوس من باش()

ربّنا أفرِغ علینا صبراً و ثَبَّت أقدامَنا وأنصُرنا علی القَوم الکافرین

پی نوشت بسی طولانی تر از اصل مطلب:

1)سلام رفیق از حال من هم بخوای...شکر...خدای بزرگی دارم: پس خوبم!! یه چند روزی دچار افسردگی شده بودم و در همچین مواقعی یا باید برم برای خودم لباس بخرم یا عطر یا گل(الهییییی, می دونی که هیشکیییییییی منو دوس ندارهناراحتگریه) اما از اونجایی که امتحان داشتم و امکاناتی در این باب فراهم نبود ایستادم جلو آینه دیدم توی عمق چشمای غمگینم یه شیطنت عجیبی داره موج میزنه...دستمو بردم به قیچینیشخندبه صورت ناگهانی .....تصمیم گرفتم مدل موهامو از سادگی در بیارم......اول قیچی بعد تیغ.. تیکه تیکه..البته بلندیش رو حفظ میکنم به خاطر پدر!!!!!(همه آقاشون تکلیف موهاشونو معلوم می کنن بنده بابامون! قهقهه)داشتم از دپرسی در می یومدم کارم تموم که شد یه نگاهی به آیینه انداختمتعجبببخشید شما؟!!!!!رفتم به سمت خواهرم. خواهرم:تعجبمن:نیشخندخواهرم:چی کارش کردی من:نیشخندخوشکل شدم؟ خواهرم:شدی مثل این دختر بچه شیطونا من:چه خوب!!!!!تنوعیه واسه خودش .خرامان خرامان از پله پاییین رفته و مادر رو هم دچار شوک کردیمنیشخندمامان:کوتاهش کردی من:با اجازهی بزرگترا ببببلهههههه!!!و این چنین شد که هنگامه خاتون از دپرسی خارج شد!!!!

2)می رم تاااااااااا رحلت رسول....یه ذره معرفت از خودتون نشون بدید در این مدت لطفا!!!!!!باید برم از خودم عبور کنملبخند(قبلا نمیدونستم معنی این شکلک یعنی چی اما الان میدونم یعنی به قول شاعر گفتنی:من می توانم! می شود!.... آرام تلقین می کنم)

3) در این مدت که نمیام (البته بهتون سر میزنم)اگر خدا بخواد و آقا بطلبن قراره برم مشهد الرضا دعا کنید جور شده یعنی بتونم برای دانشگاه هتل جور کنم که جور شه که سخت به زیارت آقا محتاجم

4)حرفی نیست جز اینکه دوستتون دارم پس دوستم داشته باشید...کمی.... اما همیشه

راستی یه معذرت و یه تشکرِ خیلی زیاد به یه رفیق بدهکارم!معذرت چون خیلی اذیتش می کنم تشکر: چون به روم نمی یاره  درکم می کنه تحملم می کنه با حرفاش کمکم می کنه و در مقابل اذیت های من ...فقط سکوت می کنه : ممنون واقعا ممنونتم ....به خاطر همه چیز.........

حرف آخر:ای ایســــتگاه آخر دنیا ، شب ظهور
                              سـمــــت تو می روند تـــمام قطارها

به یادتون هستم به یادم باشید علی علیبامن حرف نزن

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط هنگامه(دختر آبان)فانوس من باش()

نگام می کنه......نگاش می کنم ......دلگیره ...غم داره...بغض داره....سالهاست .....فکر میکرد یه روزی که برسه میترکه...اون روز رسید...اما شرایط.... فقط بغضش سنگین تر شد .........تنهاییش بیشتر....دلش شکسته تر...دلم براش می سوزه.....:چته باز؟!!جواب نمی ده فقط اشک, زیر مژه های فرش می چرخه...موج میزنه......نکن!!!!....._صد_  بار بهت _گفتم: اینجوری_ بی صدا_ گریه_ نکن!!!!!!!!!!!!!.......لجباز!! ...یه دنده!....مگه با تو نیستم؟ بدتر بغض می کنه!دِ ...دِ.... دِ ..... مگه صد بار مامانت بهت نگفته تو پیشونیت چین ننداز؟ .....اشکاش می ریزه رو گردنبند...دست می زنم به  گردنبند:اسم الله.....خیسه!هان؟!!!!!نیگا نیگا می کنی؟...هیچی نمیگه!...جواب منو بده.....هیچی نمیگه...الله اکبرررررر..... از دست تو!........سرشو می ندازه پایین...چیه؟چته باز؟مظلوم شدی.........کلافم می کنه...با سکوتش کلافم می کنه....بسه دیگه!.......خستم کردی سرشو میاره بالا غضب آلود نگام می کنه؟!....نفسم بالا نمیاد...باشه !قبول!تقصیر منه!!!!حالا که چی؟میگی چکار کنم؟چکار میتونم بکنم؟دوباره بغض میکنه......چشماش باهام حرف میزنن......چشم در چشم:

:به من بگو که جرم من کجای قصه است

که این چنین دلم شکست

سکوت می کنم...جوابی ندارم...دلم میخواست داشتم......اما ندارم...بیچاره دلش! ......سکوتم کلافش می کنه...بی معرفت رحم نداره! سکوت رو با هق هقش می شکنه...کمکش میکنم سکوت رو با هق هقم می شکنم .دیگه طاقت نگاشو نمیارم بهش پشت می کنم...بهم پشت می کنه...به آینه تکیه می دم....سرمو به آینه می چسبونم تو گوشش آروم می گم.... هی:آروم باش!قوی! محکم......مثل همیشه.....خدای تو هم بزرگه.....آخه من با تو چیکار کنم دختر؟!!!!!

اشکام رو آینه ام یادگاری نوشتن! ...اشکاش تو آینه ام یادگاری موندن!...شاید واسه همینه آینه ام همیشه مواجه!........................

نوشته شده در جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط هنگامه(دختر آبان)فانوس من باش()

ساکت

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم

است!!! 

هویجووووووری

  امتحاناتمان شروع می شود به بهسبز! این یعنی هنگامه درس خون می شود(خییییییییییییییلی جون خودش!!!!!)....................................................

.......................................................................................................

 درود بر سانسورچی!!!!!!این بالا بنده به دلایلی خودسانسوری کردم !!

. دیگه از شبام نمیگم که خواجه ی شیراز هم می دونه بنده شب ها خوابمان را فکر میدزدد( اندر باب تفکرات اینجانب از سر شب تا اذان صبح:ابتدای شبنیشخند...نیمه شب:منتظرافسوس....پس از نیمه شبدل شکستهخیال باطل.......مقداری به 3 ماندهناراحتگریه*!n .......اذان می گویند:فرشته بعد از نماز تا قبل از رفتن به دانشگاهخواب وقتی 5 دقیقه مانده به کلاس از خواب بیدار میشویتعجبکلافه(شکلک جیغ بنفش))

 شب هوا تاریک ....دل تاریک......

 مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران

نگاهت گر به آن بالاست

و در رقص دعا ,قلبت

مثال بید می لرزد،

دعایم کن،دعایم کن،

که من محتاج محتاجم...

علی علی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط هنگامه(دختر آبان)فانوس من باش()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت